تبليغاتX
خزان.سرد

خزان.سرد

به سراغ من اگر مي‌آيي پشت هيچستانم.

 

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون 
 
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
 
 
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
 
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش   
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
 
بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی
 
من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی
 
این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه
 
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم 
 
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

سلام دوستای خوبم

 

این شعرو امید دوست و شوهر خواهر ه گلم واسم گذاشته بود منم مثل شما سوپرایز شدم

 

چون نمی خواستم حالا حالا ها آپ کنم............

 

امید و سارا خیلی دوستون دارم مرسی.........

 

راستی روزه پدر رو هم به بابا امید و بابا علی وووووووووووووووو

 

              بابای گلممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

                            که قده دنیا دوستش دارم تبریک میگم.......................

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت5:25توسط maryam | |

 

باران نم نم

 

غبار غمی بود که می ریخت

 

بر سر کوچه های شهر

 

بعد از ظهر

 

ساعت چهار بار گریه کرد!!!

 

بعد از ظهری ابری و خاکستری

 

بوی خاک باران خورده

 

بوی کاه!

 

بوی گل!

 

رنگ پاییز از چه بریده بود؟!

 

در گوچه باغهای پاییز

 

برفها

 

رفته بودن

 

در این بعد از ظهرآشفته

 

چه کسی انعکاس رویای ناباوریهایش

 

از تن کوچه ها

 

به تن می ریخ؟!

 

یادش بخیرآن دخترک

 

شاد وخندان و حراف

 

که مرتب تکرار می کرد

 

زندگی زیباست

 

زندگی زیباست

 

زندگی.....

 

واما حال هیچ ازآن دخترک نماند

 

هیچ ...

 

هیچ

 

وهیچ....

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت1:2توسط maryam | |

 

 پاییز

 

از چهره ی طبیعت افسونکار

 

بر بسته ام دوچشم پر از غم را

 

تا ننگرد نگاه تب آلودم

 

این جلوه های حسرت و ماتم

 

پاییز ای مسافر خاک آلود

 

در دامنت چه چیز نهان داری

 

جز برگ های مرده و خشکیده

 

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

 

جز غم چه می دهد به دل شاعر

 

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

 

جز سردی وملال چه می بخشد

 

بر جان دردمند من آغوشت

 

در دامن سکوت غم افزایت

 

اندوه خفته می دهد آزارم

 

آن آرزوی گمشده می رقصد

 

در پرده های مبهم پندارم

 

پاییز ای سرود خیال انگیز

 

پاییز ای ترانه ی محنت بار

 

پاییز ای تبسم افسرده

 

بر چهره ی طبیعت افسونکار

 

 فروغ فرخزاد

 

                                       روزگارتون بهار

              

                      بهارتون جاویدان و لحظه ها تون پر از شکوفه باد

 

                                    سال نو همتون مبارک

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت0:25توسط maryam | |

 

 

زندگی همیشه بهار نیست

 

گاهی ابر خزان بر آن سایبان مرگ می افکند

 

و بی وفایی روزگار دست

 

بهترین دوستان را از هم جدا می کند

 

مرا خاموش نکن و اگر روزی روزگاری

 

گذرت بر خاکم افتاد خاطرات گذشته را بیاد بیاور

 

و برای شادی روحم قطره ای اشک بیافشان

 

شاید که روحم در زیر انبوه خاک

 

بر گرمی سراید

 

سلام دوستای خوبم ببخشید که من خیلی وقته آپ نکردم.

 

متاسفانه پسر عموی من فوت کردن و من نتونستم چند وقتی آپ کنم .

 

بازم از حضورتون تو وبلاگم تشکر می کنم ..

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت1:39توسط maryam | |

دلم گرفتست

 

دلم گرفتست

 

به ايوان ميروم و

 

 انگشتانم را بر پوسته ی کشيده ی شب ميکشم

 

چراغ های رابطه تاريکند

 

چراغهای رابطه تاريکند

 

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

 

کسی مرا به مهمانی گنجشگ ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

پرنده مردنيست

 

فروغ

+نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت0:26توسط maryam | |

من تو را دوست دارم

 

ديگري مرا ....

 

.....و همه ما تنهاييم....

 

سلام دوستای خوبم مرسی که همیشه به من سر می زنید...

 

ببخشید که خیلی وقته آپ نکردم.

 

امتحاناتم شروع شده .و کم می تونم آپ کنم ..

 

آرزومند آرزوهاتونم.

 

موفق باشید.

 

                    عاشوراي حسيني را به همه ي مسلمان   

                      

                                  تسليت مي گويم.

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت2:4توسط maryam | |

روزي در يك دهكده كوچك معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي كه نسبت به آن قدردان هستند نقاشي كنند..

او با خود فكر كرد كه اين بچه هاي فقير حتما تصاوير بوقلمون وميز پر از غذا را نقاشي خواهند كرد.

ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده و كودكانه خود را تحويل داد معلم شوكه شد.او تصوير يك دست  را كشيده بود ولي اين دست چه كسي بود؟

بچه ها ي كلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم متعجب شده بودند.

يكي از بچه ها گفت:من فكر مي كنم اين دست خدا است كه به ما غذا مي رساند.

يكي ديگر گفت شايد اين دست كشاورزي است كه گندم مي كارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.

هر كس نظري مي داد تا اينكه معلم بالاي سرداگلاس رفت و از او پرسيد:اين دست چه كسي است داگلاس؟

داگلاس در حالي كه خجالت مي كشيد آهسته جاب داد:خا نم معلم اين دست شما است.

و معلم به ياد آورد كه از وقتي داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه هاي مختلف پيش او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بكشد.

                

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت0:33توسط maryam | |

 

وقتي كوچك بود.روزي پدرش خسته و عصباني از سر كار آمد .او دم

 

دربه انتظار نشسته بود.

 

گفت :بابا يك سوال بپرسم؟

 

پدرش گفت:بپرس پسرم چه سوالي؟

 

شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

 

پدرش پاسخ داد:چرا همچين سوالي مي كني؟؟

 

فقط مي خواهم بدانم.بگوييد.براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

 

پدرش گفت اگر مي خواهي بداني خب مي گويم  هر ساعت 20 دلار.

 

پسرك در حالي كه سرش پايين بود آه كشيد بعد به پدر نگاه كرد و گفت:

 

مي شود 10 دلار به من بدهيد؟

 

پدر عصباني شد و گفت :اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين

 

بود كه براي خريدن اسباب بازي بيهوده ا ز من پول بگيري.

 

سريع به اتاقت برو وفكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي!!

 

من خيلي خسته ام و براي چنين رفتارهاي بچه گانه اي وقت ندارم.

 

پسرك آرام به اتاقش رفت و در را بست.

 

پدرنشست و باز هم عصباني شد.پيش خودش گفت:چطور به خودش  

 

اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟بعد از

 

حدود 1ساعت آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و

 

خشن رفتار كرده.شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار

 

نياز داشته .بخصوص اينكه خيلي كم پيش مي آيد پسرك از او در خواست

 

پول كند.

 

پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كردو گفت« با تو بد رفتاري

 

كردم امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو

 

خالي كردم .بيا اين 10دلاري كه خواسته بودي بگير»

 

پسرك خنيد و فرياد زد «متشكرم بابا »بعد دستش را زير بالشتش برد و

 

از آن زير 2تا اسكناس 5دلاري مچاله در آورد.

 

پدروقتي ديد پسر خودش پول داشته دوباره عصباني شدوگفت:با اينكه

 

خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي؟

 

پسرك گفت:برا ي اينكه پولم كافي نبود ولي الان 20دلار دارم .بابا آِيا

 

مي توان يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا يك ساعت زودتر خانه

 

بيايد وبا ما شام بخوريد؟»

           

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت1:0توسط maryam | |